#شروعی_دیگر_پارت_338


_خاله کو؟

_با بابام تو اتاق دارن در مورد یه مسئله‌ای که نمی‌دونم، صحبت می‌کنن.

روی مبل نشستم و گفتم:

_عمو شهیاد اومد؟

_اوهوم.

بلند شد و گفت:

_الان میام.

سری به معنی "باشه" تکون دادم و نگاه دادم به طرح‌های رومیزی.

با یادآوری صدای خندون شهاب ناخداگاه لبخند روی لبم نشست.

مثل پسر بچه‌های هیجده ساله ذوق کرده بود.

خب البته حقم داره، بعد از دو سال جدایی و دوری داره به یارش می‌رسه.

خدایا یه کاری کن تا امشب همه چیز خوب پیش بره. این دوتا حقشون تا در کنار هم شاد باشن، نذار بازم غم جدایی روی قلبشون سنگینی کنه.

با صدای سارگل نگاه از رومیزی گرفتم و برگشتم سمتش.

با دیدنش توی اون کت و دامن شیری رنگِ کیپ تنش با تحسین گفتم:

_محشر شدی.

چرخی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com