#شروعی_دیگر_پارت_337
صدای مبهوتش توی گوشی پیچید:
_یه بار دیگه بگو؟
بلند خندیدم و گفتم:
_امشب شما باید به عنوان خواستگار سارگل تشریف بیارین.
صدای قهقهی بلندش توی گوشی پیچید:
_وای پانیذ باورم نمیشه، ممنونم! ممنونم! ممنونم، خیلی ممنونم.
با خنده گفتم:
_امیدوارم امشب بتونی بله رو از عروس خانوم بگیری.
با همون صدایی که خنده توش موج میزد، گفت:
_میگیرم، میگیرم؛ اصلاً مگه عروس خانوم جرئت داره به من بله نده، شده به زور بله رو ازش میگیرم.
_دو ساعت برای حاضر شدن وقت دارینا.
_سر ساعت هشت اونجاییم.
_منتظرتونیم.
_بازم ممنونم.
"خواهش میکنم"ی گفتم و صدای بوق که توی گوشم پیچید و لبخندم پررنگتر شد.
موبایل رو توی جیبم فرستادم و از اتاق خارج شدم.
با دیدن سارگل که کت شیری رنگی توی دستش بود، گفتم:
romangram.com | @romangram_com