#شروعی_دیگر_پارت_335

پلاستیک‌ها رو، روی میز گذاشت و در همون حال "سلام" بلند بالایی کرد.

لبخندی زدم و جوابش رو دادم:

_سلام، خسته نباشی.

روی مبل ولو شد و با صدای خسته‌ای گفت:

_به معنای واقعی کلمه مردم، مگه لباس پیدا میشه؟

خندیدم و گفتم:

_خشگل کردن همین دردسرها رو هم داره دیگه.

_خوشگل کردن کجا بود بابا، لباس خوب نداشتم؛ وگرنه عمراً می‌رفتم.

_حالا چی خریدی؟

_بذار خستگیم در بره، میرم می‌پوشمش که ببینی اصلاً تو تنم چه‌طوره.

سری تکون دادم و درحالی که به سمت اتاق سوگل می‌رفتم گفتم:

_من الان میام.

در اتاق و بستم و موبایلم رو از توی جیبم درآوردم.

شماره‌ی ارسلان و گرفتم:

_جانم؟

_ارسلان سارگل اومد، شما چیکار کردین؟

_حل شد، داریم میایم.

romangram.com | @romangram_com