#شروعی_دیگر_پارت_333

_ممنونم خاله، ان‌شاءالله یه وقت دیگه مزاحم میشم.

خاله لبخندی زد و گفت:

_مراحمی گل پسر.

ارسلان با لبخند سری به نشونه‌ی "احترام" تکون داد و در حالی که به سمت در می‌رفت گفت:

_دم در منتظرم.

مخاطبش سوگل بود و لحن سردش اشک به چشم‌های سوگل نشوند.

و من حسرت توی چشم‌های سوگل رو که روی لبخند ارسلان به خاله میخ بود، دیدم.

خاله متعجب از رفتار ارسلان و سوگل که با سرعت به سمت اتاقش رفت؛ نگاهش روی من چرخید.

شونه‌ای به معنی ندونستن بالا انداختم و به سمت اتاق سوگل رفتم.

وارد شدم و دیدمش که شالش رو، روی سرش مرتب می‌کرد.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چرا انقدر با عجله و سریع آماده شدی؟

_ندیدی چه‌طوری گفت دم در منتظرم؛ یعنی اگه تا پنج دقیقه دیگه نیای میرم.

خندیدم و گفتم:

_دیگه خیلی رو رفتاراش حساس شدیا.

با بغضی که صداش رو خش دار کرده بود گفت:

_عاشق که باشی کوچیک‌ترین رفتارش هم واست مهم میشه.

romangram.com | @romangram_com