#شروعی_دیگر_پارت_332


_با این که اصلاً دلم نمی‌خواد با این خانوم همراه بشم...

نفسش رو بیرون داد و گفت:

_اما به خاطر تو و رسوندن دو تا عاشق به هم، هستم.

لبخندی روی لبم نشست و دست سوگل رو فشردم و زیر لب جوری که فقط خودش بشنوه گفتم:

_میگه به خاطر من؛ اما تو باور نکن.

پوزخندش، لبخندم رو جمع کرد.

نگاهش کردم و گفتم:

_تو چی سوگل؟ هستی؟

آروم گفت:

_هستم.

لبخندی زدم و گفتم:

_برید ببینم چی کار می‌کنید.

ارسلان دست‌هاش رو، روی زانوهاش گذاشت و بلند شد با صدای بلندی گفت:

_خاله جان کاری نداری؟

خاله از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

_کجا عزیزم؟ بشین.


romangram.com | @romangram_com