#شروعی_دیگر_پارت_331

خاله نگاهی به من و سوگل انداخت و دوباره به آشپزخونه برگشت.

ارسلان مبهوت گفت:

_هیچ می‌فهمی چی میگی پانیذ؟

دست‌هام رو توی هم قفل کردم و گفتم:

_سارگل یکی دیگه رو می‌خواد، این خواستنشم مال یکی دو روز نیست؛ دو سالِ قلبش مال اون شخص شده.

سوگل با همون لحن شوکه گفت:

_کی؟

_شهاب.

ابروهای ارسلان از تعجب بالا رفت:

_شهاب خودمون؟ برادر شاهرخ؟

_آره.

سوگل با صدای آرومی گفت:

_حالا دلیل اون رفتاراشون رو می‌فهمم.

ارسلان به جلو خم شد و گیج گفت:

_باورم نمیشه، دو سال؛ اما آخه چه‌طوری؟

_داستانش طولانیه، کمکم می‌کنید تا سارگل و شهاب و به هم برسونیم یا نه؟

ارسلان لبخند تلخی که کنج لبش نشست رو مخفی کرد و به جاش اخمِ میون ابروهاش رو پررنگ‌تر کرد:

romangram.com | @romangram_com