#شروعی_دیگر_پارت_329
از اتاق خارج شدیم و به سمت هال رفتیم.
سوگل با دیدن ارسلان که لیوان شربتی توی دستش بود، از حرکت ایستاد.
با فشاری که به دستش آوردم به خودش اومد و همراهم قدم برداشت.
ارسلان با شنیدن صدای پاهامون به عقب برگشت.
نگاهش از روی من عبور کرد و روی سوگل موند.
نگاه خیرهاش باعث شد، سوگل سر پایین بندازه.
نگرانی چشمهاش توهم بود یا واقعیت؟
شاید اثر گریهی مونده روی صورت سوگل چشمهاش رو نگران کرده بود.
شاید اون آتیش عشقی که ارسلان سعی در خاموشکردنش داشت، هنوز به همون شدت شعلهوره.
بالاخره نگاهش رو از روی سوگل برداشت و لیوان شربتش رو، روی میز گذاشت.
رو مبل سه نفرهی رو به روش نشستیم.
لبهام رو با زبونتر کردم و گفتم:
_ممنون که اومدی.
سری تکون داد و با صدای گرفتهای گفت:
_امیدوارم کارت اونقدری مهم باشه که ارزش اینجا اومدنم رو داشته باشه.
دست سوگل مشت شد و من مات موندم از لحن سرد ارسلانی که ادعای عاشقیش میشد و واسه رد گریهی مونده روی صورت سوگل نگرانی خرج میکرد.
_مهمه، اونقدری مهمه که ارزش اینجا اومدنت رو داشته باشه.
romangram.com | @romangram_com