#شروعی_دیگر_پارت_328


می‌اومد، به خاطر من، شایدم به خاطر دیدن سوگلی که دو هفته ندیدنش رو ترجیح داده بود.

بعد از چند دقیقه صدای اف اف باعث شد که سوگل هول شده از جاش بلند شه.

تند تند دست‌هاش رو روی گونه‌هاش می‌کشید تا رد اشک‌هاش رو پاک کنه؛ اما سرخی بینی و چشم‌هاش از بین نمی‌رفت.

صورتم رو بین دست‌هاش گرفت و چندبار پشت سر هم گونه‌ام رو بوسید و گفت:

_ازت ممنونم پانیذ.

دلش تنگ بود و هلاک یه لحظه دیدار یار.

لبخندی زدم و گفتم:

_امیدوارم خیلی زود مشکلتون حل بشه.

صدای سلام و احوال‌پرسی ارسلان و خاله به گوش رسید و نگاهم روی سوگل که با ذوق می‌خندید و دور خودش می‌چرخید، موند. این دختر واقعا عاشق بود!

دستش رو گرفتم و گفتم:

_بسه دختر الان پس می‌افتی، بیا بریم پیشش.

دستی به موهاش کشید و به سمت در رفت.

قبل از این که از اتاق خارج بشه چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.

چشم باز کرد و دستش رو به سمتم گرفت.

دستش رو گرفتم و سردی و لرزش دستش متعجبم کرد.

انگار به علاوه ذوق و هیجان‌داشتن، از دیدن ارسلان ترس هم داشت.


romangram.com | @romangram_com