#شروعی_دیگر_پارت_327

_آروم باش عزیزدلم، همه چیز درست میشه.

با صدای زنگ موبایلم دست از دور شونه‌ی سوگل برداشتم.

سوگل هم با همون نگاه گریون خیره شد به صفحه گوشیم.

رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به چهره‌ی خندون ارسلان.

لب‌هام رو، روی هم فشردم و تماس رو وصل کردم و نگاهم به سوگل افتاد که لب می‌زد:

_بذارش رو اسپیکر.

دلش برای صدای ارسلانش تنگ شده بود.

و ارسلان داشت بی‌انصافی می‌کرد در حق این دختری که بد دل و دینش رو باخته بود.

گذاشتمش روی اسپیکر و صدای ارسلان توی اتاق پیچید:

_من دم درم پانیذ، بیا ببینم چه کار مهمی داری که مجبورم کردی به کاری که دلم نمی‌خواست.

_ارسلان...

نذاشت حرفم رو بزنم و گفت:

_فقط ازم نخواه بیام تو که این یکی دیگه هیچ جوره تو کتم نمیره.

با این حرف ارسلان، سوگل لبخندی که از شنیدن صداش روی لبش نشسته بود محو شد و اشک‌هاش از هم سبقت گرفتن.

نفسم رو بیرون دادم و مسلسل وار گفتم:

_ارسلان می‌دونم که نمی‌خوای چشمت به چشم سوگل بیافته؛ ولی حتی اگه الانم نیای تو، بعدا باید با سوگل کاری که ازت می‌خوام و انجام بدی، اعتراضم نداریم، یا تو میای تو یا من و سوگل میایم بیرون، کدومش؟

صدای بوق توی گوشم پیچید و لب‌هام کش اومد.

romangram.com | @romangram_com