#شروعی_دیگر_پارت_326
به طرفم برگشت و گفت:
_واسه خاطر من داره میاد دیگه، نه؟
لب گزیدم و سر پایین انداختم.
نگاه خیرهاش روم سنگینی میکرد.
عقب عقب رفت و روی تخت نشست.
تمام ذوقش یه جا فروکش کرد.
پوزخندی زد و باز قطرههای اشکش روی گونهاش راه گرفتند:
_معلومه که واسه دیدن من نمیاد، من غرورش رو، شخصیتش رو نابود کردم.
دست روی صورتش گذاشت و هق هقش قلبم رو مچاله کرد.
کنارش نشستم و دست دور شونهاش حلقه کردم:
_نمیخوای بهم بگی چی شده؟ شاید کاری از دستم بر بیاد.
_از دست هیچکس کاری برنمیاد اِلا خودم، خودمم که ارسلان حتی حاضر نیست ببینتم، چه برسه به حرفهام گوش بده.
آهی کشیدم و گفتم:
_چی بگم والا، فقط میدونم شما دوتا عاشق همین، هر اتفاقی هم که بیفته.
با این حرفم دوباره گریه سر داد.
بـ ــوسهای روی موهاش نشوندم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com