#شروعی_دیگر_پارت_325

به سمتم اومد و درآغوشم گرفت.

_کی اومدی؟

_نیم ساعتی میشه.

_پس چرا من متوجه نشدم؟

نفسم رو آه مانند بیرون دادم و گفتم:

_تو و ارسلان که این روزا حواستون به خودتونم نیست، چه برسه به دور و اطرافتون.

با شنیدن اسم "ارسلان" چشم‌هاش اشکی شد.

چه به روز این دو تا اومده بود؟

با سر انگشت اشک روی گونه‌اش رو گرفتم و گفتم:

_داره میاد اینجا.

مبهوت سر بلند کرد و گفت:

_کی؟

_همونی که اسمشم اشک به چشم‌هات می‌نشونه.

هول شده چرخی دور خودش زد:

_ارسلان، ارسلانم داره میاد اینجا؟

می‌خندید و رد اشک روی گونه‌اش رو پاک می‌کرد.

میون خنده یهو ایستاد.

romangram.com | @romangram_com