#شروعی_دیگر_پارت_324


_میشه یه سر بیای خونه‌ی عمو شهیاد؟

_نه.

"نه" قاطعش بد زد تو ذوقم، هرچند انتظارش رو داشتم.

ارسلانی که حاضر به صحبت کردن با سوگل نیست؛ حالا بیاد خونه‌اش!

ملتمس گفتم:

_ارسلان لطفا.

_پانیذ تو منگنه نذارم.

_به خاطر من.

نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:

_می‌دونی خاطرت عزیزه، می‌دونی و مجبورم می‌کنی.

تماس رو قطع کرد و لبخند روی لبم نشست.

می‌اومد، به خاطر من می‌اومد.

شایدم اسمش "به خاطر من" بود و دلیلش یه چیز دیگه.

بلند شدم و به سمت اتاق سوگل رفتم.

تقه‌ای به در زدم که صدای "بیا تو"ی آرومش رو شنیدم.

وارد شدم و نگاهش که به من افتاد از روی صندلی میز تحریرش بلند شد.


romangram.com | @romangram_com