#شروعی_دیگر_پارت_323
خاله با تردید گفت:
_مطمئنی؟ دردسر نشه؟
_نگران هیچ چیز نباش خاله جونم، شما فقط عمو رو راضی کن که یه وقت امشب رو خراب نکنه، نگران چیزای دیگه نباش.
سری تکون داد و گفت:
-شهیاد با من.
لبخندی زدم و گفتم:
_خوبه.
گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم و شمارهی ارسلان رو گرفتم:
_جانم خواهری؟
لبخدی کنج لبم نشست:
_سلام ارسلان، خوبی؟
_سلام عزیزدلم، هِی نفسی میاد و میره.
خبر داشتم از حال ناخوش این روزاش و ایکاش کاری از دستم برمیومد.
_کجایی؟
نفسش رو بیرون داد و گفت:
_شرکت دیگه، کجا رو دارم برم آخه؟
بیاعصابیهاشم عوارض همون حال بدش بود.
romangram.com | @romangram_com