#شروعی_دیگر_پارت_322
_چرا که نه.
خندید که گفتم:
_اما شما از کجا مطمئنی که سارگلم هنوز عاشقته؟
_یه عاشق حرف نگاه معشوقش رو میفهمه!
لبخندی زدم و گفتم:
_پس پیش به سوی خراب کردن مراسم امشب!
چشمهاش برق زد و لبهاش کش اومد.
و من به این فکر کردم چرا مراسم رو خراب کنیم؟ راههای دیگهای هم هست.
❊❊❊
خاله دست پشت پلکهاش گذاشت و نم چشمهاش رو با سر انگشت گرفت:
_پس بگو چرا سارگلم انقدر پژمرده شده.
دست روی دستش گذاشتم و گفتم:
_خاله اگه میخوای تا آخر عمرش این درد روی قلبش سنگینی نکنه، بذار به اونی که میخواد برسه.
_اما آخه چهطوری؟ امشب خواستگاری سارگله.
پلکهام رو با اطمینان روی هم گذاشتم و گفتم:
_شما فقط عمو شهیاد رو راضی کن، بقیهاش با من.
romangram.com | @romangram_com