#شروعی_دیگر_پارت_321
_خب؟
به کنجکاویم خندید و گفت:
_به جمالت، خلاصه روز موعود رسید، یک ساعت مونده بود که دخترعموم دبه کرد، معلوم نیست چی بهش گفته بودن که کلاً نظرش عوض شده بود. منم قید همه چیز رو زدم و گفتم یا سارگل یا هیچکس.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_جالب شد!
_جالبترم میشه!
برای بار چندم نفس عمیقی کشید و گفت:
_نمیدونم شیوا چهطوری سارگل رو پیدا کرد و تمام زندگیم و بر باد داد. وقتی دید من حرفم عوض نمیشه، رفت سراغ سارگل. بهش گفته بود که ما با هم نامزد کردیم و یه هفته مونده به عقد من به خاطر اون زدم زیر همه چیز.
پوزخندی روی لبش نشست و ادامه داد:
_نمیدونم سارگلی که دم از عشق و عاشقی میزد، بهم قد یه ارزنم اعتماد نداشت یا اون شیوای هفت خط اونقدری مدرک و شاهد دروغی نشونش داد که قبول کرد و مهر نامردی زد رو پیشونیم؛ ولی هرجوری بود از اون روز به بعد هر کاری کردم سارگل دیگه سارگلِ من نشد.
لبم رو با زبونتر کردم و گفتم:
_شیوا چی شد؟
_سارگل ازم گذشت و شیوا و خانوادهی عموم جشن گرفتن؛ ولی نمیدونستن من بمیرمم تن به کاری که نخوام نمیدم. عموم، زنعموم، خوده شیوا انقدر رفتن و اومدن تا راضیم کنن؛ اما من مرغم یه پا داشت، هنوزم داره. من یه تار موی سارگلم و به صد تای مثل شیوا نمیدادم و نمیدم. شیوا هم وقتی دید فایدهای نداره با یکی از همون دوست پسرای بدتر از خودش ازدواج کرد و رفت خارج.
ناراحت گفتم:
_یعنی الکی الکی عشقتون از بین رفت؟
_نه، از بین نرفته؛ فقط شده آتیش زیر خاکستر، نیاز به یه تلنگر داره که دوباره شعله بکشه. کمکم میکنی؟
لبخدی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com