#شروعی_دیگر_پارت_320
_کارمون به جایی رسیده بود که اگه یه روز هم رو نمیدیدم، روزمون شب نمیشد!
آه دوم عمیقتر از قبلی از گلوش خارج شد:
_تا اینکه مادربزرگم مریض شد، یک ماه خون به دل همهامون شد. سارگلم تو این مصیبت گرفتار شده بود؛ دیدار هرروزمون رسیده بود چهار، پنج روز یک بار، اونم چه دیدنی، من به معنای واقعی کلمه داغون بودم و حال بدم روی سارگلم تاثیر میذاشت.
جرعهای از چاییش رو نوشید و ادامه داد:
_یه روز بعد از کلی مکافات و اینور اونور بعد از چهار روز دلتنگی رفته بودم پیشش، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد، از بیمارستان بود؛ جواب دادم و یه کلمه شنیدم "خانم سعادتی فوت شدن". مادربزرگم مرده بود، اونم فقط و فقط به علت بیحواسی مسؤلین اون خراب شده.
سکوت کرد و آروم گفتم:
_متاسف شدم، خدا رحمتشون کنه.
_خدا رفتگان توام بیامرزه.
_ممنونم.
نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:
_بعد از مراسمات، وصیت نامه رو باز کردن و اون وصیت گند زد به زندگی من!
متعجب گفتم:
_چرا؟
سری تکون داد و گفت:
_تو اون وصیت نامه نوشته شده بود که من باید با دختر عموم ازدواج کنم. نه من این وصلت رو قبول داشتم و میخواستم نه دختر عموم؛ اون دختر آزادی بود، آزاد که چه عرض کنم بی بند و بار بود. ماهی یک بار دوست پسر عوض میکرد، هر دقیقه پارتی و مهمونیهای جورواجور. اون وقت چهطوری قبول میکرد که خودش رو درگیر شوهر کنه و تعهد رو به جون بخره. منم که عاشق سارگل بودم، چهطور راضی به ازدواج میشدم، حتی اگه عاشقم نبودم، هیچ وقت راضی به ازدواج با همچین دختری نمیشدم. خلاصه تا اینکه یه روز نشستیم و با هم حرفامون رو زدیم، قرار شد بریم راست و حسینی با پدرهامون صحبت کنیم که آقاجان ما به این وصلت راضی نیستیم.
کنجکاوانه دست زیر چونهام زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com