#شروعی_دیگر_پارت_319
_فکر نمیکردم حرفم انقدر متعجبت کنه!
_باید فکر بیشتر از اینم میکردی؛ یعنی چی که خواستگاری سارگل و به هم بزنیم. هیچ متوجه هستی چی میگی آقا شهاب؟
نگاه دوخت به طرح روی استکانها و گفت:
_دو سال پیش برای اولین بار توی مغازهی دوستم دیدمش، با سوگل و یه دختره دیگه اومده بودن تا مانتو بخرن. همون اول سارگل یه مانتوی صورتیِ طرح دار برداشت، وقتی از اتاق پرو بیرون اومد، غیرارادی نگاهم سمتش کشیده شد، با اون رنگ مثل دختر چهار سالههای مامانی شده بود.
خندید و نگاهش رو از استکانها گرفت و دوخت به چشمهام:
_از اون روز شد همهی فکر و ذکرم، هر جا رو نگاه میکردم اون رو میدیدم، شنیدی میگن عشق در یک نگاه؟ من تو همون نگاه اول عاشقش شدم!
گیج و متعجب منتظر ادامهی حرفش بودم.
حرفهایی که میزد با رفتارشون تو این مدت کاملاً متضاد بود.
انگشتهاش رو دور استکانش حلقه کرد و نفسش رو بیرون داد:
_بالاخره بعد از کلی گشتن و کاراگاه بازی آدرس خونشون رو پیدا کردم، انقدر رفتم و اومدم و دم به دقیقه جلوی راهش سبز شدم تا قبولم کرد.
دیگه طاقت نیاوردم و متعجب بین حرفش گفتم:
_اگه قبول کرد پس چرا الان شدین مثل کارد و پنیر؟
نفسش رو آه مانند بیرون داد و گفت:
_امان از روزگار نامرد و بازیهاش!
دستی به ته ریشش کشید و ادامه داد:
_حدودا شیش ماه از رابطهامون میگذشت، همه چیز خوب بود، هر روز عشقمون به هم بیشتر میشد.
لبخند تلخی روی لبهاش نشست و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com