#شروعی_دیگر_پارت_318
سری تکون داد و گفت:
_فردا خواستگاری سارگله، درسته؟
متعجب گفتم:
_شما از کجا میدونی؟
_شاهرخ بهم گفت.
سری به معنی "تفهیم" تکون دادم و گفتم:
_خب چه کاری از دست من بر میاد؟
لبش رو با زبونتر کرد و گفت:
_میخوام این خواستگاری رو کنسل کنم، کمکم میکنی؟
چشمهام از تعجب گرد شد:
_چی؟
با اومدن گارسون دهن باز مونده از تعجبم، بسته شد.
گارسون سینی چای که شامل قوری و دو تا استکان بود جلومون گذاشت و گفت:
_چیز دیگهای لازم ندارید؟
شهاب تشکری کرد و گارسون بعد از تکون دادن سرش به نشونهی "احترام" رفت.
شهاب مشغول چای ریختن شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com