#شروعی_دیگر_پارت_317
_الو، پانیذ کجایی؟
_من رسیدم، شما کجایی؟
مکثی کرد و گفت:
_من پشت سرتم.
برگشتم و شهاب و دیدم که داشت به سمتم میاومد.
_سلام.
_سلام پانیذ جان، شرمنده مزاحمت شدم.
_دشمنت شرمنده، فقط میشه بگی چه اتفاقی داره میافته؟ نگران شدم.
_سرپا که نمیشه.
به سمت تخت چوبی رفتیم و نشستیم.
گارسون رو صدا زد و بعد از سفارش دادن چایی، به سمتم برگشت.
_نمیخواستم نگرانت کنم؛ ولی اتفاق مهمی قراره بیافته که فقط تو میتونی جلوش رو بگیری.
_خب چه اتفاقی؟
دستی به رونش کشید و گفت:
_میدونم که فهمیدی بین من و سارگل یه چیزایی بوده.
گوشهی لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:
_بله، خب رفتارتون، مخصوصاً رفتار سارگل گویای یه سری چیزا بود.
romangram.com | @romangram_com