#شروعی_دیگر_پارت_316


چشم باز کردم و گفتم:

_ساعت چنده؟

_پنج و ده دقیقه.

دستی به موهام کشیدم و از تخت پایین اومدم.

آبی به سر و صورتم زدم و مشغول آماده شدن شدم.

وقتی لباس پوشیدنم تموم شد، شالم رو روی سرم انداختم و نگاهی به ساعت انداختم، پنج و سی دقیقه.

با عجله از اتاقم بیرون زدم و از پله‌ها پایین رفتم.

کفش‌هام رو پوشیدم و درحالی که بندهاش رو می‌بستم رو به مامان گفتم:

_مامان من میرم تا جایی، زود برمی‌گردم.

صدای مامان رو شنیدم که گفت:

_مواظب خودت باش.

"چشم"ی گفتم و از خونه زدم بیرون.

با سرعت بالایی رانندگی می‌کردم تا هرچه زودتر برسم.

بالاخره با ده دقیقه تاخیر رسیدم.

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.

شماره‌ی شهاب رو گرفتم که بعد از دو بوق جواب داد.


romangram.com | @romangram_com