#شروعی_دیگر_پارت_315

مامان که داشت گوشت‌ها رو بسته بندی می‌کرد تا بذاره توی فریزر برگشت سمتم:

_چیزی شده؟

سری به معنی "نه" تکون دادم و گفتم:

_مامان من میرم تو اتاقم، شاید خوابیدم، ساعت پنج صدام کن.

"باشه"ای گفت و مشغول ادامه‌ی کارش شد.

دستی به گردنم کشیدم و از آشپزخونه خارج شدم.

شهاب نگران و گیجم کرده بود.

چه اتفاقی داره می‌افته که ما باید جلوش رو بگیریم؟

کلافه نفسم رو بیرون دادم و به سمت اتاقم رفتم.

روی تختم دراز کشیدم و چشم دوختم به عکس خودم و پانیا که رو به روی تخت گذاشته بودم.

با دیدن دوتا دندون جلوییش که توی عکس تازه دراومده بود لب‌هام کش اومد.

این فسقلی تمام دنیای منه.

چشم بستم و به اتفاق مجهولی که شهاب ازش حرف می‌زد، فکر کردم.

کم کم چشم‌هام گرم شد و سرم از فکرای جورواجور خالی.

***

_پانیذ، بلندشو مامان.

با صدای مامان و دستی که شونه‌ام رو تکون می‌داد، هوشیار شدم.

romangram.com | @romangram_com