#شروعی_دیگر_پارت_313

لبخند کنج لبش و چشم‌های ستاره بارونش نوید عشق می‌داد.

❊❊❊

(فصل هفتم)

*پانیذ*

خیره به تلویزیون مثلاً داشتم فیلم می‌دیدم؛ ولی تمام فکرم پیش دیروز بود.

عسلی‌های براقش از جلوی چشم‌هام کنار نمی‌رفت.

با صدای موبایلم به خودم اومدم و نگاهم به سمتش کشیده شد.

از روی میز برش داشتم و به شماره‌ی ناشناس نگاه کردم.

نمی‌تونست شاهرخ باشه؛ چون شمارش رو سیو کرده بودم.

دستم رو روی قسمت سبز رنگ کشیدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم.

_سلام.

شهاب!

_سلام آقا شهاب.

_خوبی پانیذ جان؟

_ممنونم، شما خوبی؟

_خوبم، شکر.

مکثی کرد و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com