#شروعی_دیگر_پارت_312


_اونطوری نگاهم نکن، شب‌ها با یاد همین دو تا گوی جادویی به خواب میرم.

این پسر امروز قصد جون من رو کرده بود.

سر پایین انداختم و لبم رو به دندون گرفتم.

دستم بین دست‌هاش فشرده شد و صداش رو نزدیک‌تر شنیدم:

_نگاهم کن.

بی‌اراده چشم‌هام قفلِ چشم‌هاش شد.

_وقتی گفتم شب‌ها با یاد چشم‌هاش به خواب میرم؛ رنگ نگاهت تغییر کرد، گرفته شد؛ ولی الان که فهمیدی نگاه خودت آرامش بخش لحظه‌هامه، چشم‌هات درخشید، برق نگاهت رو به چی تعبیر کنم؟

سکوت کردم.

سردرگم بودم، گیج بودم، شوکه بودم؛ اما یه حس خوشایند زیر پوستم دویده بود.

نگاهش بین چشم‌هام چرخید و گفت:

_اشکالی داره اگه اونطور که دلم می‌خواد، تعبیرش کنم؟

آروم گفتم:

_دلت چی می‌خواد؟

_دلم می‌خواد برق نگاهت رو به هم حس خودم بودن، تعبیر کنم.

بی اراده لب زدم:

_تعبیر کن!


romangram.com | @romangram_com