#شروعی_دیگر_پارت_311
لبخندی کنج لبش نشست:
_من که چیزی نشنیدم.
دلم میخواست سرش رو بکوبم به میز.
دوباره با حرص و صدای بلندتر گفتم:
_شاهرخ.
_جان شاهرخ.
مات موندم!
خیره به چشمهام لب زد:
_چیزی که دنبالشی بدونی، دلتنگی واسه چشمهاته.
هنوز "جانم" گفتنش رو هضم نکرده بودم که شوک بعدی رو وارد کرد.
چیزی که من دنبالش بودم، دلیل این دعوت بود.
و اون چی گفت؟
دلتنگی واسه چشمهام؟
نگاه از منِ شوک زده گرفت.
لیوان آبش رو برداشت و یه نفس سر کشید.
و من هنوز ماتش بودم.
نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com