#شروعی_دیگر_پارت_309
_نمیدونم اسم حسم عشقِ یا نه؛ ولی هر شب با یاد چشمهاش به خواب میرم.
نفس تو سینهام حبس شد.
شاهرخ عاشق بود، نه ”بود” درست نیست، بهتره بگم هست.
حس کردم قلبم فشرده شد.
ناخنهام رو توی دستم فرو کردم تا تغییری توی چهرهام ایجاد نشه.
لبخندی زدم که تلخیش کامم رو زهر کرد.
_پس شما هم عشق رو تجربه کردی، شاید کمی متفاوتتر از عشق آقامحسن و نازی خانم.
_شاید.
آب دهنم رو فرو دادم تا شاید بغضم هم همراهش پایین بره و رسوام نکنه.
محسن با سفارشهامون اومد، فنجونهای قهوه و بشقابهای کیک رو همراه با لیوان آبی جلوی من و شاهرخ گذاشت و بعد از گفتن ”نوش جانتون” رفت.
تیکهای از کیکم رو سر چنگال زدم گفتم:
_فکر نمیکنم همینطوری من رو دعوت به قهوه کرده باشی. میشه دلیل این دعوت رو بدونم؟
جرعهای از قهوهاش نوشید و گفت:
_اتفاقاً این دعوت کاملاً بی دلیل بود.
ابرویی بالا انداحتم و گفتم:
_الان انتظار داری قبول کنم؟
_میل خودته.
romangram.com | @romangram_com