#شروعی_دیگر_پارت_308


لبش به سمت بالا کش اومد و گفت:

_نه والا!

خندیدم و گفتم:

_خودمم نفهمیدم چی گفتم؛ ولی درکل حس قشنگی به آدم میده.

سری تکون داد و گفت:

_عمر این اکواریوم این جا سه ساله، از وقتی محسن عاشق نازی شد.

نگاهم سمت پسر و دختری که عشق تو چشم‌هاشون موج می‌زد، کشیده شد و لبخند روی لب‌هاشون انگار پاک نشدنی بود.

_عشقشون خیلی قشنگه.

سری تکون داد و گفت:

_هوم، منم دلم می‌خواد عشقی مثل عشق محسن و نازی رو تجربه کنم، مثل محسن نفسم، بند نفس شریک لحظه به لحظه‌ام باشه، البته عشقم هم مثل نازی که جونش واسه محسن در میره؛ زندگیش من باشم.

_هر کسی نمی‌تونه همچین عشقی رو تجربه کنه.

_منم هر کسی نیستم.

با چشم‌های ریز شده نگاهش کرد و گفتم:

_یادم رفته بود، قبلاً گفته بودی که عاشق بودی؛ شاید هنوزم هستی.

چرا تیکه‌ی آخر جمله‌ام هم صدام رو لرزوند، هم قلبم رو؟

خیره توی چشم‌هام لب زد:


romangram.com | @romangram_com