#شروعی_دیگر_پارت_305

دختر چشم غره‌ای بهش رفت و گفت:

_واقعا که، اونوقت ما حالا باید بفهمیم؟

شاهرخ سر پایین انداخت و گفت:

_شرمندتونم، انقدر درگیر بودم که...

پسر به جای شاهرخ ادامه داد:

_رفیق رفقا رو فراموش کردی.

_این چه حرفیه، مگه میشه من بهترین‌هام رو فراموش کنم، فقط درگیری‌ها و مشکلات، یکم زیادی وقتم رو پر کرده بود.

نگاه دختر روی من چرخید و گفت:

_مثل اینکه درگیری‌ها انقدر زیاد بوده که ما رو برای عروسیتم دعوت نکنی.

شاهرخ متعجب گفت:

_عروسی؟

دختر با دست به من اشاره کرد و گفت:

_بله، مگه این خانوم خشگل زنت نیست؟

چشم‌هام گرد شد.

من؟

زن شاهرخ؟

شاهرخ به سمتم چرخید و گفت:

romangram.com | @romangram_com