#شروعی_دیگر_پارت_304


دختر دست شاهرخ رو فشرد و سر برگردوند و با صدای بلندی گفت:

_محسن بیا ببین کی اومده!

یه پسر حدودا 27-28 ساله کنار دختر اومد و تشر زد:

_آروم نازی، مشتری نشسته‌ها.

دختر دست روی دهنش گذاشت و نگاهش رو دور تا دور کافه گردوند:

_ببخشید، از ذوقم یه لحظه نفهمیدم چیکار می‌کنم.

_حالا چی شده که انقدر ذوق کردی؟

شاهرخ زودتر از نازی لب باز کرد:

_اگه دست از سرزنش این دختر برداری می‌فهمی چی شده.

همون پسری که اسمش محسن بود با شنیدن صدای شاهرخ برگشت سمتش و شوک زده نگاهش کرد.

_شاهرخ؟

شاهرخ ضربه‌ای روی شونه‌اش زد و گفت:

_خوده خودشم.

پسر با شوق خندید و گفت:

_بی‌معرفت کِی اومدی؟

_حدود چهار-پنج ماهی میشه.


romangram.com | @romangram_com