#شروعی_دیگر_پارت_303

شرمنده گفتم:

_ببخشید، قضیه‌ی ارسلان و سوگل بد ذهنم رو به خودش مشغول کرده.

لبخندی زد و گفت:

_درکت می‌کنم.

وارد کافه شدیم که آکواریوم بزرگی که پر از ماهی‌های قرمز و مشکی و سفید بود توجه‌ام رو جلب کرد.

با لبخند گفتم:

_چه قدر خوشگلن!

رد نگاهم رو گرفت و گفت:

_آره، نازی عاشق ماهیِ.

متعجب گفتم:

_نازی؟

با ابرو به دختری که پشت پیشخوان نشسته بود و دور و اطرافش رو نگاه می‌کرد، اشاره کرد.

ابرویی بالا انداختم و ”آهان”ی گفتم.

به طرف همون دختر رفتیم که با دیدن شاهرخ از جاش بلند شد و با ذوق گفت:

_وای شاهرخ باورم نمیشه اینی که جلوم ایستاده، خودهِ تو باشی.

شاهرخ با خنده دست دراز کرد و گفت:

_باورت بشه، خوده خودمم.

romangram.com | @romangram_com