#شروعی_دیگر_پارت_302
داغ دلم تازه شد.
بیاراده لب باز کردم:
_زدن به تیپ و تاپ هم، نمیدونم چی شده که ارسلان، حتی حاضر نیست جایی که سوگل هست، بیاد. چه برسه باهاش حرف بزنه. سوگلم از اون طرف به هر دری میزنه تا با ارسلان حرف بزنه، به خدا تو این دو هفته جفتشون داغون شدن. ارسلان سرحال و شیطون من، ریشاش در اومده، ساکت شده. سوگل از بس گریه کرده زیر چشمهاش گود رفته. نمیدونم چی شده، کاش میدونستم و میتونستم یه کاری بکنم.
شقیقهام رو مالش دادم و ادامه دادم:
_تازه پس فردا خواستگاری سارگلم هست، دلم برای سوگل میسوزه. نمیدونه برای اتفاقی که بین خودش و ارسلان افتاده ناراحت باشه، یا برای خواستگاری خواهرش خوشحال.
آهی کشیدم که گفت:
_نمیدونم چی بگم والا، اون عشقی که تو چشمهای ارسلان موج میزد، هیچ جوری سرد بشو نبود. مگه اینکه غرورش هدف گرفته شده باشه. بالاخره اونم مرده، هرچقدرم که عاشق باشه، بازم مرده و غرور داره.
سری تکون دادم و نگاهم رو به بیرون دوختم.
چی شده که ارسلان عاشق، حتی حاضر نبود سوگل رو ببینه؟
چی شده که دو هفته لحظه به لحظه، عذاب محض بود برای به قول شاهرخ: «کبوترهای عاشق؟»
چی شده که جوری ارسلان رو خورد کرده که دیگه دست رد زده به سینهی هرچی عشق و عاشقیه؟
_خانوم زیبا، بفرمایید پایین.
با صداش به خودم اومدم.
پیاده شدم و متعجب گفتم:
_چه قدر زود رسیدیم.
_زود نرسیدیدم، شما زیادی تو فکر بودی.
romangram.com | @romangram_com