#شروعی_دیگر_پارت_301
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نیستی؟
گنگ گفت:
_چی نیستم؟
_هفت پشت غریبه!
با ابروهای بالا رفته، گفت:
_فکر نمیکنم باشم. تو با کسی که هفت پشت غریبهاست، میرقصی؟
_شما به زور من رو وادار به رقصیدن با خودت کردی.
_باشه، با من به زور رقصیدی، داداشم چی؟ اون که با میل خودت بود، شایدم فقط من هفت پشت غریبهام و داداشم آشنا محسوب میشه، هوم؟
حرفی نداشتم.
لبم رو زیر دندون گرفتم و سکوت کردم که صدای خندهاش فضای ماشین رو پر کرد.
سنگینی نگاهش رو، روم حس کردم و بعد صداش توی گوشم پیچید:
_نکن.
گنگ نگاهش کردم که با ابرو به لبی که زیر دندون گرفته بودم، اشاره کرد.
لبم رو ول کردم و سرخ شده سر پایین انداختم.
گلویی صاف کرد و برای اینکه جو رو عوض کنه، گفت:
_از کبوترهای عاشق چه خبر؟
romangram.com | @romangram_com