#شروعی_دیگر_پارت_300
از محوطهی دانشگاه خارج شدم و نگاهم رو دور و اطراف گردوندم تا ماشین شاهرخ رو پیدا کنم؛ اما نبود.
شمارش رو گرفتم و درهمون حال دنبال ماشینش میگشتم.
_بله؟
_آقاشاهرخ کجایی پس؟ هرچی میگردم، نمیبینمت.
_چند متر بیا بالاتر.
با گفتن ”باشه” تماس رو قطع کردم.
چند متر جلوتر که رفتم، چشمم به فراری سفیدش افتاد.
به سمتش رفتم و با تردید به در جلو نگاه دوختم.
زشت بود اگه عقب مینشستم؟ معلومه، پسره مگه راننده شخصیمه.
نفسم رو فوت کردم و در جلو رو باز کردم و نشستم.
_سلام.
_سلام خانوم زیبا، خسته نباشی.
ناخودآگاه لبخندی کنج لبم نشست و گفتم:
_ممنونم.
اخمی بین ابروهاش نشست و گفت:
_لطفاً باهام اینقدر رسمی حرف نزن، آقا شاهرخ، ممنونم؛ مگه داری با هفت پشت غریبه حرف میزنی؟
romangram.com | @romangram_com