#شروعی_دیگر_پارت_299

_امری داشتید؟

یکی نبود بگه ”آخه دختره‌ی خنگ بعد از اون سفر و مخصوصاً اون مهمونی، دیگه این مدلی حرف زدنت چیه؟”

صدای خنده‌ی شاهرخ توی گوشی پیچید و من بازم پیش خودم اعتراف کردم، خنده‌های این پسر عجیب دوست داشتنیه!

_امر که نه، خواهش!

مکثی کرد و ادامه داد:

_می‌تونم ازت خواهش کنم تا دعوت قهوه‌ی من رو قبول کنی؟

چشم‌هام گرد شد!

دعوت قهوه.

شاهرخ.

لب‌هام رو تر کردم و گفتم:

_آخه...

_من دم دانشگاهتم.

این دفعه به علاوه‌ی گرد شدن چشم‌هام، دهنم هم باز موند.

واقعاً چه‌قدر حق انتخاب به من داد که قبول می‌کنم یا نه؟

دستی به گونه‌ام کشیدم و گفتم:

_الان میام.

تماس رو قطع کردم و کیفم رو، روی شونه‌ام انداختم و از کلاس بیرون زدم.

romangram.com | @romangram_com