#شروعی_دیگر_پارت_306


_ای‌ وای، انقدر گرم صحبت با شما شدم که کلاً حواسم از پانیذ پرت شد، ایشون پانیذ خانوم، دختر خاله دوستم و...،

مکثی کرد که نازی که به نظر میومد، حسابی فوضولیش گل کرده، حرف شاهرخ رو روی هوا گرفت:

_و...؟

شاهرخ ابرویی بالا انداخت و گفت:

_“و...”ش بمونه واسه بعداً.

نازی چشم غره‌ی دیگه‌ای نثارش کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد و با لبخند گفت:

_خیلی از آشناییت خوشحالم پانیذ خانوم.

دستش رو فشردم و گفتم:

_منم همینطور.

پسر هم با خوشرویی اظهار خوشبختی کرد که شاهرخ گفت:

محسن داداش، بی‌زحمت دو تا قهوه...

برگشت سمت من و گفت:

_تلخ دیگه؟

سری به معنی ”آره” تکون دادم که ادامه داد:

_دوتا قهوه تلخ همراه با کیک کاکائویی‌های مخصوص نازی خانوم برامون میاری.

و برگشت سمت من و چشمکی زد و به سمت انتهای کافه اشاره کرد:


romangram.com | @romangram_com