#شروعی_دیگر_پارت_297

_چه‌طور همچین چیزی به فکرتون رسید بابا؟

_هرکی هم جای من و مامانت بود با دیدن رفتار و نگاهاتون به هم، همچین فکری می‌کرد.

عصبی گفتم:

_هیچ چیزی بین من و سوگل نبوده و نیست.

دروغ که حناق نبود تا بیخ گلو گیر کنه!

بلند شدم و استکان رو، روی میز گذاشتم و گفتم:

_اگه حرف‌هاتون تموم شد، من باید برم، قرار مهّمی دارم.

_بابا سری تکون داد و گفت:

_برو؛ اما فکر نکن با چهار تا لبخند الکی و ظاهر مثلاً شاد و چهارتا کلمه‌ی بی‌حس‌تر از لبخندهات می‌تونی من و مادرت رو گول بزنی. یادت باشه تو بچه‌ی مایی، هرچقدرم که بزرگ شده باشی.

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ بابا، به خاطر تمام دل نگرونی‌هاتون، شرمندتونم.

به سمت در رفتم و قبل از خارج شدن صدای مامان رو شنیدم که به بابا گفت:

_بهت گفتم بذار یه وقت دیگه، گوش نکردی، بچه‌ام از دیشب هیچی نخورده بود، با شکم خالی رفت.

لبخند غمگینی روی لبم نقش بست و از خونه بیرون زدم.

نیاز به تنهایی داشتم.

باید با خودم خلوت می‌کردم تا بتونم سوگل رو، از قلب و ذهنم پاک کنم.

جای یه دختر نامزد دار تو زندگی من نبود.

romangram.com | @romangram_com