#شروعی_دیگر_پارت_296
نگاه نگران مامان برای چی بود؟
منتظر نگاهش کردم که گفت:
_صبر داشته باش پسر.
مامان سینی به دست پیشمون اومد و سینی رو، روی میز گذاشت، نگاهی به بابا انداخت.
بابا چشمهاش رو، روی هم گذاشت و سرش رو تکون داد.
مامان نفسش رو بیرون داد و به سمت آشپزخونه رفت.
استکان چای رو برداشتم و گفتم:
_میشنوم بابا.
بابا با حوصله استکان چایش رو همراه با تیکهای کیک برداشت و گازی به کیکش زد.
_دیشب میخواستم باهات حرف بزنم؛ اما با اون حالی که تو داشتی، موکولش کردم به وقتی که آمادگیش رو داشه باشی و امروز مثل اینکه خوبی.
سری تکون دادم و استکان رو به لبم نزدیک کردم که خیلی بیمقدمه گفت:
_بین تو و سوگل چیزی هست؟
چای توی گلوم پرید و به سرفه افتادم.
بابا بلند شد و پشت کمرم زد و گفت:
_آروم بخور بابا جان.
با نفسهای عمیق سعی کردم سرفهام رو کنترل کنم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com