#شروعی_دیگر_پارت_295
پیشونیم رو بوسید و گفت:
_الهی قربونت برم، به خدا وقتی با اون حال دیدمت، هزار بار مُردم و زنده شدم، میدونی چشمهای سرخ و رنگ و روی پریدهات چه به روزم آورد؟
_هر کسی ممکنه یه روز خسته بشه، از زندگی، از مشغلههاش، از دردسراش، از بیمعرفتیهاش، حتی از زنده بودن!
دست روی لبم گذاشت و گفت:
_نگو اینجوری، خون به دلم نکن مامان جان، همه امیدم تویی، تو اگه از این حرفها بزنی، من میمیرم.
_خدا نکنه مامانم، مگه میشه با وجود شما تو زندگیم از زنده بودن خسته بشم؟ من با داشتن تو و بابا خوشبختترین پسر روی کرهی زمینم.
مامان در آغوشم کشید و سرم که روی شونهاش نشست، آرامش گرفتم.
و بهشت جایی غیر از آغوش مادر بود؟
با صدای بابا مجبور شدم از اون منبع آرامش جدا بشم:
_خوب مادر و پسر باهم خلوت کردینا!
با لبخندی که تمام سعیام رو میکردم تا مصنوعی بودنش به حدی نباشه که ویرونی درونم رو لو بده، گفتم:
_این فرشته که همیشه مال شما بوده؛ حالا نمیشه به اندازهی یه آرامش چند لحظهای به ما برسه؟
بابا با خنده ضربهای روی شونهام زد و گفت:
_تو این زبون رو نداشتی چیکار میکردی؟
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه، رو به مامان کرد و چشمکی زد و گفت:
_فرشتهی من بیزحمت دوتا چای قند پهلو با اون کیک گردوییهای کتی پز برای من و پسرم بیار که میخوام یه گپ پدر پسری با هم بزنیم.
و دست پشت کمرم گذاشت و به سمت مبلها هدایتم کرد.
romangram.com | @romangram_com