#شروعی_دیگر_پارت_294


چرا عطر خنکش مثل همیشه آرومم نمی‌کرد؟

دستی روی صورتم کشیدم و به سمت در رفتم.

باید می‌شدم ارسلان همیشگی.

با همون سر و شکل، با همون ظاهر، با همون لبخند؛ اما چشم‌هام دست من نبود؛ ولی نباید عزیزام رو ناراحت و نگران می‌کردم.

باید تمام سعی‌ام رو می‌کردم تا طوفان درونم رو پنهان کنم.

مامان رو که داشت ساعت بزرگ توی پذیرایی رو دستمال می‌کشید، در آغوش گرفتم و گفتم:

_خسته نباشی مامانم.

به سمتم چرخید و گفت:

_خوب خوابیدی؟

گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم:

_بهتر از همیشه.

خیره نگاهش کردم و ادامه دادم:

_مامان؛ چرا اسم شما مامان‌ها رو به جای مادر نمی‌ذارن جادوگر یا ساحره یا نمی‌دونم..یه کسی که جادو می‌کنه؟

متعجب گفت:

_چه‌طور؟

_آخه هیچکی مثل شما نمی‌تونه مرهم درد بشه، هیچکی مثل شما نمی‌تونه جوری آدم رو آروم کنه که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده، این خودش یه جادوِ!


romangram.com | @romangram_com