#شروعی_دیگر_پارت_290
بعضی شبها عجیب دردناکه.
بعضی شبها دلت میخواد بخوابی و دیگه بیدار نشی.
بعضی شبها دلت میخواد عق بزنی و دردهای تلمبار شده روی قلبت رو بالا بیاری.
بعضی شبها دلت میخواد های های بزنی زیر گریه و تودهی ابری کنج گلوت رو خالی کنی.
بعضی شبها دلت میخواد لب پرتگاه بایستی و انقدر فریاد بزنی تا حنجرهات نابود بشه.
بعضی شبهادلت مرگ میخواد!
❊❊❊
تن له شدم رو با زحمت از روی تخت بلند کردم و به سمت دستشویی رفتم.
آب سرد رو باز کردم و مشتم رو زیرش گرفتم و پی در پی به صورتم زدم.
پف چشمهای بیخوابم، نمیخواست بخوابه.
سرم وحشتناک درد میکرد، ان قدری که دلم میخواست که بکوبمش تو دیوار تا شاید آروم بگیره.
نگاه دوختم به چشمهای سرخم و به این فکر کردم که مگه حال یه آدمِ داغون بهتر از اینم میشه؟
از دستشویی بیرون اومدم و بیحال به سمت پذیرایی رفتم.
مامان از سر و صداهام متوجه حضورم شد و از آشپزخونه گفت:
_ارسلان مامان، بیا صبحانه.
روی مبل ولو شدم و در همون حال گفتم:
romangram.com | @romangram_com