#شروعی_دیگر_پارت_291
_میل ندارم.
انقدر درد خورده بودم که سیره سیر بودم.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن من که با حال زار سرم رو به مبل تکیه داده بودم، چشمهاش نگران شد.
کنارم نشست و دستش رو، روی صورتم گذاشت و گفت:
_چت شده آخه عزیز من؟ اون از حال دیشبت، اینم از احوال امروزت.
چشمهام رو به هم فشردم و گفتم:
_مامان مسکن داریم؟
بلند شد و با لحنی که از نگرانی، عصبی شده بود، گفت:
_دِ آخه تو به من بگو چه دردته تا من بفهمم چه کوفتی برات بیارم.
لب زدم:
_داغونم مامان، داغون!
با بغض گفت:
_آخه دردت بجونم، چی شده که تو رو به این حال و روز انداخته؟
نیشخندی زدم و گفتم:
_شدم مثل برگهای پاییزی که هزار نفر از روشون رد شدن، حس میکنم استخونام شکسته، همه جونم درد میکنه.
دستش روی موهام نشست و گفت:
_بگو چی شده که درد به دلت ریخته تا درمونت بشم مامان جان.
romangram.com | @romangram_com