#شروعی_دیگر_پارت_289
مامان به سمتم اومد و نگران گفت:
_این چه حالیه؟ چی شده ارسلان؟
چیزی نشده مامان جان، فقط پسرت امروز نابود شد، اتفاق مهّمی نیافتاده که، افتاده؟
لبای خشک شدم رو با زبونتر کردم و گفتم:
_هیچی نشده مامان.
صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت:
_چرا، شده. من مادرم، میفهمم.
الان واقعا دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم.
نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلّط بشم و گفتم:
_تو بهترین مامان دنیایی؛ اما باور کن هیچی نشده، فقط کمی خستهام.
خیره به چشمهام نگاه کرد و دستهاش رو از صورتم جدا کرد و گفت:
_باشه.
عقب گرد کردم و به سمت اتاقم رفتم.
و تا وقتی که در اتاقم رو نبسته بودم، نگاه نگرانشون رو حس میکردم.
به در بسته تکیه دادم و چشمام رو، روی هم فشردم.
تصویر اون لحظهی عذابآور پشت پلکهای بستم نقش بست و صدای اون پسر تو گوشم زنگ زد ”نامزد خانوم”.
خدایا امشب رو زودتر صبح کن.
romangram.com | @romangram_com