#شروعی_دیگر_پارت_288
حالم اصلا ًخوش نبود.
حس میکردم زیر یه تریلی هیجده چرخ رفتم.
سلول به سلول بدنم درد رو فریاد میزد.
دستم به سمت زنگ رفت که با یادآوری ساعت منصرف شدم.
دستی به پیشونیم کشیدم و بار دیگه دنبال کلیدم گشتم.
بالاخره پیداش کردم.
وارد خونه شدم و نفهمیدم چهطوری طول حیاط تا ساختمان اصلی رو طی کردم.
کفشهام رو درآوردم و آروم وارد شدم.
با فکر این که مامان اینا خوابن آروم به سمت اتاقم رفتم که با صدای مامان به عقب برگشتم:
_واقعا خیلی ممنونم که انقدر زود اومدی.
انقدر حالم خراب بود که طعنهی توی کلامش من رو به دلجویی مجبورم نکنه.
سرم رو بلند کردم و با صدایی که برای خودمم غریبه بود، گفتم:
_میشه یه وقت دیگه حرف بزنیم، خیلی خستهام.
من چهطور متوجه چراغهای روشن پذیرایی نشدم؟
انگار واقعا به مرز جنون رسیده بودم.
اصلا تو این دنیا نبودم.
romangram.com | @romangram_com