#شروعی_دیگر_پارت_287

_ارسلان، ارسلان برات توضیح میدم.

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و عقب گرد کردم.

و بی‌توجه به صدا زدن‌های مکررش با آخرین سرعتی که از خودم سراغ داشتم از اون کافی شاپ لعنتی بیرون زدم.

سوار ماشین شدم و با سرعت سرسام آوری از اون محیط خفقان‌آور دور شدم.

نفسم بالا نمی‌اومد.

دکمه‌های بالایی لباسم رو باز کردم و دستی به گلوم کشیدم.

حالا دلیل اون حال خرابش رو می‌فهمیدم.

حالا می‌فهمیدم چرا می‌ترسید که من رو از دست بده!

نبض شقیقه‌ام وحشتناک میزد.

چیزی تا مرز جنون نداشتم.

❊❊❊

ساعت از دوازده شب گذشته بود.

ماشین رو همونجا جلوی در پارک کردم و پیاده شدم.

دستم به طرف جیبم رفت و دنبال دسته کلیدم گشتم.

نبود، اصلاً دسته کلیدم رو برداشته بودم یا نه؟

نمی‌دونستم، هیچی نمی‌دونستم!

پر از تهی بودم!

romangram.com | @romangram_com