#شروعی_دیگر_پارت_286


چند بار پلک زدم که شاید معجزه‌ای بشه و اشتباه دیده باشم؛ اما نه، درست دیده بودم.

سوگل با یه پسر تو دنج‌ترین جای کافه نشسته بودن.

زانوهام می‌لرزید.

نگاهم ماتِ دست‌ای سوگل که اسیر دست‌های اون پسر غریبه شده بود، موند.

با قدم‌هایی که هیچ اطمینانی به محکم بودنشون نداشتم به سمتشون رفتم.

سوگل با دیدنم رنگش پرید و این مهر تاییدی بود، روی تمام افکار نابود کننده‌ی توی سرم.

_ا..ارسـ..ارسلان!

دست‌هام رو مشت کردم و غریدم:

_آقا کی باشن؟

قبل از اینکه سوگل دهن باز کنه صدای منحوس اون پسر گوشم رو پر کرد:

_نامزد خانوم، شما؟

نامزد..نامزد..نامزد..صداش تو مغزم اکو می‌شد.

حس کردم دنیا روی سرم خراب شد.

لب زدم:

_من؟ هیچ‌کس!

سوگل بازوم رو چسبید و گفت:


romangram.com | @romangram_com