#شروعی_دیگر_پارت_284
_باور کن این مدت خیلی سرم شلوغ بود، مصیبت پشت مصیبت، کارای شرکت و درمان پانیذ و...
سری تکون داد و گفت:
_درکت میکنم رفیق.
_عزیزی، امری نداری؟
_عرضی نیست، به خوشی بپوشی داداش.
تشکری کردم و از مغازه اومدم بیرون.
سوار ماشین شدم و پلاستیک رو عقب گذاشتم و راه افتادم.
هنوز صد متر نرفته بودم که چراغ قرمز، اخمهام رو توی هم کشوند.
پـوفـی کشیدم و پشت صف طولانی ماشین ترمز کردم.
بعد از یه هفته درگیری جسمی و فکری یه امروز رو به خودم آنتراک دادم؛ اما متاسفانه همیشه یه چیزی هست که مثل مته به خشخاش، رو اعصابت خط بکشه!
نگاهم رو کلافه به بغل چرخوندم که نگاهم متعجب روی ماشین بغلی موند.
سوگل!
داشت پشت تلفن سر یکی داد میزد.
یعنی چی؟
اون کیه که تا این حد سوگل آروم من رو عصبانی کرده؟
ترافیک کم کم باز شد و سوگل با بیشترین سرعت ممکن راه افتاد.
romangram.com | @romangram_com