#شروعی_دیگر_پارت_281

هق زد و سرش رو به سینه‌ام فشرد.

‏لبام روی موهاش نشست و دستم کمرش رو نوازش کرد.

کاش دلیل ترسش فقط عشق باشه، نه چیزه دیگه.

❊❊❊

نگاهی به سر در مغازه انداختم ”پوشاک شایان”.

در شیشه‌ای رو به عقب هل دادم و وارد شدم.

با دیدن شایان که غرق تو حساب و کتاب بود، لبخند موزیانه‌ای رو لبم نشست.

جلو رفتم و بلند سلام کردم و هم‌زمان محکم روی ویترین شیشه‌ای جلوش کوبیدم که صدای وحشتناکی داد.

بدبخت سه متر از جا پرید و مثل سکته‌ای‌ها خیره‌ام شد.

با خنده دستی جلوی صورتش تکون دادم که به خودش اومد.

نفس عمیقی کشید و عصبانی گفت:

_ای بمیری من از شرت خلاص شم، آخه بی‌شعور نمیگی سکته می‌کنم، می‌افتم رو دستت.

قهقه‌ای زدم و گفتم:

_بادمجون بم آفت نداره.

_جون به جونت کنن انگلی؛ یعنی برای کشتنم تو یکی بسی!

_کوچیکتم.

سری تکون داد و در حالی که روی صندلیش می‌نشست گفت:

romangram.com | @romangram_com