#شروعی_دیگر_پارت_280


لبخندی کنج لبم نشست و چشم‌هام چراغونی شد و عشق کردم با حرفش.

لب‌هام روی پیشونیش نشست و این دختر تموم زندگیم شده بود:

_من فدای تو که حس من رو داری.

زیر لب گفت:

_خدانکنه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_پس بگو، بگو چی شده که ازم دور شدی؟

_من ازت دور نشدم.

_چرا، شدی، ازم دور شدی که برام بهونه می‌بافی و بهم دروغ میگی.

_ارسلان گاهی وقتا آدم خودشم نمی‌دونه چشه؛ فقط دلش می خواد یه گوشه‌ی دنج و تاریک بشینه و انقدر گریه کنه که خالی بشه.

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

_فقط همین؟

اشک توی چشم‌هاش جمع شد و گفت:

_می‌ترسم، از این که تو رو از دست بدم، بدجور می‌ترسم.

دستام دورش حلقه شد و زیر گوشش زمزمه کردم:

_مگه دیوونه‌ام که دختری که عاشقشم رو تنها بذارم، اصلاً مگه می‌تونم، یه آدم مگه می‌تونه بدون نفس زندگی کنه که من بتونم بدون تو باشم.


romangram.com | @romangram_com