#شروعی_دیگر_پارت_276
_اصلاً گفتم که بشنوی.
بعد در رو محکم بست.
ماشین رو دور زدم و پشت رل نشستم.
پام رو روی گاز فشردم و گفتم:
_در بدبخت چه گناهی کرده؟
بیحرف سرش رو به سمت پنجره برگردوند.
چه زودم قهر میکنه، فسقلی!
ماشین رو پارک کردم و گفتم:
_پیاده شو.
برگشت سمتم و گفت:
_من کلفتت نیستم که هی امر و نهی میکنیها!
خندیدم و گفتم:
_شما تاج سر منی، حالا میشه خواهش کنم پیاده بشی، مادمازل؟
سعی کرد لبخندی که داشت روی لبش پهن میشد رو جمع کنه و گفت:
_حالا بهتر شد.
درحالی که داشت از ماشین پیاده میشد، ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com