#شروعی_دیگر_پارت_265

خسته دستی به پیشونیم کشیدم.

کارای شرکت تو اون یه هفته که نبودم، حسابی به هم ریخته بود.

الان نیاز شدیدی به آرام بخشم داشتم!

نگاهم روی برگه‌های به هم ریخته‌ی رو به روم ثابت موند.

باید اول اینا رو سروسامون می‌دادم.

سعی کردم ذهنم رو متمرکز کنم روشون تا زودتر از شرشون خلاص شم.





دستی به گردنم کشیدم و نگاهم ساعت رو نشونه گرفت.

بالاخره بعد از سه ساعت تموم شد.

البته تمومِ تموم که نه، هنوز یه خورده کاری‌هایی به علاوه یه جلسه که انگار خدا خواسته بود تا من زودتر به آرام بخشم برسم و طرف بدقولی کرد، مونده بود؛ اما من دیگه طاقت نداشتم!

بلند شدم، کتم رو از روی پشتی صندلی چنگ زدم و از اتاق بیرون زدم.

خانم غفاری با دیدنم بلند شد.

در حالی که موبایلم رو از جیبم در می‌آوردم، گفتم:

_خانم به آقای عالی پور زنگ بزنید، بگید جلسه‌ی امروز کنسل شد. بگید مهندس تا الان منتظرتون موند، نیومدین، کاری براش پیش اومد رفت.

متعجب گفت:

_اما آخه مهندس...

romangram.com | @romangram_com