#شروعی_دیگر_پارت_232
_اتفاقاً خیلیام خوشگل بود.
_اصلاًام خوشگل نبود.
پر اخم گفت:
_میشه بگی چرا خوشگل نبود؟
_چون قدش تا یه وجب بالای رونت بود؛ چون انقدر نازک بود که هرچی زیرش پوشیده بودی معلوم بود؛ چون رنگ قرمزش به جیغ میگفت زکی، بازم بگم؟
مکثی کرد و وقتی دید جوابی نداره، گفت:
_دستم رو ول کن میخوام برم تو.
ابرویی بالا انداختم و نوچی کردم:
_نخیر شما با من میای، کارت دارم.
_بنده با جناب عالی هیچجایی نمیام.
دستش رو کشیدم و به سمت اون برکهی بی نظیر بردمش.
تقلا میکرد و سعی میکرد تا دستش رو از دستم بیرون بکشه.
_ولم کن، کجا داری میبریم؟ بهت میگم ولم کن، ارسلان!
_هیش، دنبالم بیا. قول میدم که پشیمون نشی.
بازم تقلا کرد تا دستش رو از دستم دربیاره:
_باشه، دستم رو ول کن، خودم میام.
romangram.com | @romangram_com